ابن المقفع ( مترجم : منشي )
353
كليله و دمنه ( فارسي )
بشمشير بگذارند [ 1 ] و شمشير را نيز بشكنند و با ايشان در زير خاك كنند ، و خونهاى ايشان در آب زني [ 2 ] ريزند و ملك را ساعتي در آن بنشانيم ، و چون بيرون آيد چهار كس از ما از چهار جانب او در آئيم و افسوني بخوانيم و بر وى دميم و از آن خون بر كتف چپ او بماليم ، پس اندام او را پاك كنيم و بشوئيم و چرب كنيم و ايمن و فارغ بمجلس ملك بريم . اگر برين صبر كرده آيد و دل از اين جماعت برداشته شود شرّ اين خواب مدفوع گردد ، و اگر اين باب ميسّر نيست بلاى عظيم را انتظار بايد كرد ، با زوال پادشاهي و سپري شدن زندگاني . اگر اشارت ما را پاس دارد بدين جماعت از وى انتقامي سره [ 3 ] بكشيم ، و چون تنها ماند و ضعيف و بي آلت شد چنان كه ما را بايد كار او را نيز بپردازيم . بر اين غدر [ 4 ] و كفران نعمت اتّفاق كردند و پيش شاه رفتند . خالي [ 5 ] فرمود و سخن ايشان
--> و هم منسوب بفرّخي بيتي در فرهنگها آمده است در لفظ رنگ بمعني شتري كه براى نتاج نگه دارند : كارواني بيسراكم داد جمله بار كش * كاروان ديگرم بخشيد بختي جمله رنگ و نظامي گويد ( گنجينهء گنجوي 17 از هفت پيكر ) : سيصد أشتر ز بختيان جوان * شد روانه به زير گنج روان و در جامع التّواريخ ( چاپ كاترمر ، ص 152 تا 154 ) در بيان حركت هولاگو به سمت ايران و عبور او از جيحون بساحل جنوبي گويد : بر طرف رودخانه به جهت تفرّج طوفي ميفرمود ، از ميان بيشه بيكبار شيران بيشه ظاهر شدند . . . چون اسپان از شيران ميترسيدند بر بختيان مست سوار گشته دو شير را شكار كردند . [ 1 ] . ( 1 ) بگذارند بگذرانند ؛ از گذاشتن و گذاردن بمعني گذرانيدن ، مراد اينكه بتيغ بكشند . [ 2 ] . ( 2 ) آب زن در برهان قاطع گويد : ظرفي را گويند از مس و امثال آن به مقدار قامت آدمي يا كمتر از آن ، با سرپوشي سوراخ دار كه اطبّا بيماران را در آن خوابانند يا بنشانند و سر بيمار را از آن سوراخ بيرون آرند ، و آب گرم با ادويهء جوشانده در آن كنند ؛ و بمعني حوض كوچك هم هست . نيز به لسان العرب ( ب ز ن ) رجوع شود . [ 3 ] . ( 8 ) سره تمام و كمال . چنان كه بايد و شايد ، « حسابي » . نيز رجوع شود به دستبردي سره ( 62 / 10 ح ) و نقدي سره ( 117 / 16 ح ) ؛ و سره كردي يعني خوب كردي در چهار مقاله ( چاپ معين 67 و 82 ) . [ 4 ] . ( 10 ) غدر رجوع شود به 113 / 19 ، 123 / 6 ، 127 / 7 ، 128 / 6 ح ، 148 / 1 ، 243 / 18 ، 244 / 2 ، 248 / 1 . [ 5 ] . ( 10 ) خالي فرمود دستور داد تا خلوت كنند . رجوع شود به 351 / 7 و 10 ح .